
پیر ما به بهانة سال نو، بزم خواستن ترتيب دادن و مدعي او را منع كردن و بقية قضايا.
چون زمستان رفت و شد نزديك عيد
بهجتي در پير ما آمد پديد
چهرهاش بشكفت همچون برگ گل
سبلت مردانهاش، خيرالسُبُل
خويشتن را ديد زد، در آينه
كرد پشت و روي خود را ماينه
سر الي دُم، هيچ چيزي كم نداشت
دم ندارد آدمي، او هم نداشت
كم كمك شد موقع تحويل سال
آسمان ابري، هوا در اعتدال
گفت: بهبه! نمنم باران خوش است
نمنم باران به سكنجبين خواران(!!) خوش است
مدعي بشنيد از پشت چَپَر
ناگهان برجست مانند فنر
كاي تو پير خنگ بيتدبير ما!
هان و هان، بپّا نيفتي گير ما
واي اگر سركنگبين صفرا شود
بين پير و مدعي دعوا شود
بشكند گر دست و پاي پير ما
نيست اصلاً، مطلقاً تقصير ما
پير ما با دوستان در بوستان خواستن رفتن و قزقان را بار گذاشتن و مزقان كوك كردن و ومدعي تجمع را منع كردن و بقية قضايا.
پير ما فكري دگر آورد پيش
باز بيني كرد در افكار خويش
گفت: با يك عدهاي از دوستان
ميتوان رفتن به سوي بوستان
آتشي و سور و ساتي و شبي
ونگ ونگي، زر زري، تابي، تبي
وز وز پاتيل و قزقان يك طرف
زر زر طنبور و مزقان يك طرف
مدعي اندر پس ديوار بود
چشم و گوش و بينياش در كار بود
جمله را ديد و شنيد و بو كشيد
پير ما را جانب پستو كشيد
گفت: اگر در كنج پستو كز كني
به كه توي بوستان وز وز كني
بوستان جاي حضور جمع نيست
منفرد شو، منفرد شو، جمع چيست؟
پير ما خيابان گردي خواستن كردن و مدعي اجازه ندادن.
پير ما انديشهاي ديگر گرفت
فكر معموليتري در سر گرفت
گفت: پيكان و سمند و هر چه هست
رفت بايد پشت فرمانش نشست
يك دو ساعت بهر بنزين توي صف
بعد از آن در شهر گشتن بيهدف
مدعي بالاي بام اندر كمين
تا شنيد اين نكته آمد بر زمين
روبروي پير ما بنشست و گفت:
طبق طرح زوج و فرد و طاق و جفت
فكرهايت، گر جليّ و گر خفي است
حق و باطل، جمله از دم منتفي است
پير ما ساز جديدي ساز كرد
طرحهاي ديگري آغاز كرد
گفت: خواهم رفت تنهايي سفر
اصفهان، شيراز، مشهد، رامسر
گفت: هر جا رفت خواهي اي صنم
رفتنت خوش باد، همراهت منم
گفت: خواهر رفت در آن سوي آب
گفت: اي كج تاب! با ما كج متاب
كس نباشد در پي ايذاي تو
ليك كي حاضر شود ويزاي تو؟
گفت: پنهان مينشينم در اتاق
تا كه از كانالهاي جفت و طاق
بنگرم شب تا سحر مهواره را
تا سكون بخشم دل آواره را
گفت: ديشب خواب ماندي، ديش رفت
فيش بر جا ماند و الباقيش رفت
پير ما لختي نشست و فكر كرد
نكتة ناگفتهاي را ذكر كرد
مدعي را گفت: هان! من، گر منم
مينشينم جوك اس.ام.اس. ميزنم
كوته از اس.ام.اس. من دست تو
شست من كارآتر است از شست تو
(خوشحالم از اینکه چند ماه قبل از مرگ منوچهر احترامی با او تلفنی حرف زدم و بهش گفتم که من یکی از نومریدانت هستم.)