سرشماری یا انتخابات؟

اگر سواد تنها به معنای توانایی خواندن و نوشتن نباشد...
اگر نتیجه اعلام شده ی انتخابات توسط ستاد انتخابات کشور واقعی باشد....
اگر مشارکت مردمی در انتخابات حداکثری بوده باشد....
... در این صورت نتیجه انتخابات ریاست جمهوری دهم، پیش از آنکه تعیین کننده رئیس جمهور مملکت باشد ، شاخص مناسبی برای تعیین نرخ بی سوادی در کشور است !

سکوت نشانه رضایت یا نارضایتی؟

دانش جامعه شناسی همواره فرمولها و نظریه هایی برای جوامع دارد که در آنها به همزیستی به عنوان یک غایت نگاه می شود. این علم برای جامعه ی بی تفاوت فرمولی ندارد زیرا چنین جامعه ای برای مسائل پیش رویش (سیاست ، اقتصاد ، فرهنگ و...) دغدغه ای نداشته و برای آن تفاوتی قائل نمی شود. انتخابات بهانه خوبی برای بررسی چنین جامعه ای است. جامعه خاموش در انتخابات را می توان به دو گروه تقسیم کرد ، آنها که آگاهانه سکوت پیشه کرده اند و آنها که اساساً بی تفاوتند. گروه اول همواره باید بکوشند تا مرز مشخصی با گروه دیگر داشته باشند زیرا سکوت آگاهانه ایشان در واقع به عنوان یک راه حل یا یک اعلام حضور تلقی می شود. این سکوت چنانچه بتواند اثر گذار باشد می تواند به معنای نوعی اعتراض حاکمیت را هدف قرار دهد اما باید توجه داشت که همیشه حاکمیت نسبت به خنثی سازی اثرات منفی چنین سکوتی ، خود ساکت و بی تفاوت نیست. او ترجیح می دهد این قشر را در راستای اهداف خود در درون سیستم به عنوان یک گروه بی تفاوت - و نه یک گروه معترض به وضع موجود و خارج از سیستم- هضم نماید . حاکمیت از پیش در صدد پیش بینی این رفتار و پیدا کردن راه حل مناسب است تا مرز میان جامعه خاموش ِ معترض و جامعه خاموش ِ بی تفاوت را برداشته و آنها را در حالت انفعال نگه دارند. گاهی حتی این سکوت برای صاحبان معترض آن خطرناکتر هم خواهد بود ، آنجا که چنین رفتاری برای نظام یک هدف به شمار آید ، به این معنا که نظام برای پیشبرد اهداف خود چنین سکوتی را به خدمت بگیرد. حاکمیت ممکن است به صورت آگاهانه در جهت ایجاد عدم انگیزش برای مشارکت این گروه تلاش هم بکند ، در این صورت چنین سکوتی نه تنها به مقاومتی در برابر وضع موجود نکرده است بلکه ابزاری آگاهانه در دست حاکمیت برای رسیدن به هدف خود شده است. بنابراین باید دید آیا یک جمعیت خاموش و آگاه می تواند با این روش مقاومت نظام را بشکند و اعلام حضوری مؤثر کند؟ اگر این گونه نیست و در عین حال امکان ایجاد یک انقلاب را در درون سیستم ندارد باید راه تازه ای را برگزیند که همانا استفاده از همان فضای حداقلی است که از دستگاه حاکمه برای ابراز وجود یافته است.

پیش داوری

وقتی کارهایم برای دوسالانه هشتم با موضوع پول آماده شد قبل از این که آنها را داخل پاکت پستی بگذارم تصمیم گرفتم یک جلسه داوری به وسیله خودم و روی آثار خودم برگزار کنم. سه اثر مربوطه را روی میز گذاشتم و بر اساس آن معیارهایی که خودم گمان می کنم می توانند سنگ محکی برای تشخیص یک کار خوب از بد باشد ، به آنها دقت کردم. بگذارید در گفتن اینکه بخشی از معیارهای یک داور هنری همیشه سلیقه هست - و این یک امر پذیرفتنی هم هست - پیش دستی کنم اما نمی توان از یک سری معیار ثابت و روشن که بدون دانستن آنها صلاحیت داوری از یک هنرمند سلب می شود را نادیده گرفت. من به شخصه آثاری که درونمایه تلخ و روایتی خنده دار و گزنده دارند را در اولویت برتری های محتوایی قرار می دهم و آنها را به طنز واقعی نزدیکتر می بینم. بر همین اساس و با در نظر گرفتن سلیقه شخصی ، از میان سه اثر خودم اثر فوق را به عنوان کار بهتر – حتی در تمام دوران فعالیت هنری ام - انتخاب کردم ، زیرا موضوع تلخی را با قصه ای نیشدار نمایش داده است. ضمن احترام به نظر هیأت انتخاب آثار نمایشگاه دوسالانه هشتم خالی از لطف نیست که بگویم این اثر در اولین مرحله داوری از نظر ایشان مردود شد و دو اثر دیگر من به نمایشگاه راه یافت. جالبتر آن جاست که اثر سوم از نظر خودم که یک کار کمتر محتوایی و بیشتر کمیک بود علاوه بر حضور در نمایشگاه در کاتالوگ دوسالانه هم به چاپ رسید تا با این ترتیب فاصله بینش خودم با بینش یک داور را بسنجم! چندی بعد همین اثر را برای آیدین دوغان ترکیه فرستادم که آنجا دست کم برای حضور در نمایشگاه پذیرفته شد تا خوشبختانه مجبور نشوم در معیارهای هنری ام تجدید نظر کنم. آیا چنین فاصله ای را باید به حساب خستگی و عدم تمرکز داوران دوسالانه پس از قضاوت هزاران اثر بگذاریم؟
* اخیراً یکی از دوستان کاریکاتوریست با کمی تغییر در سوژه کاریکاتور فوق – که البته از کیفیت طنز تلخ موجود در اثر به مراتب هم کم کرده – کاریکاتوری کشیده که امیدوارم تا امروز آن را به دهها جشنواره داخلی وخارجی نفرستاده باشد!
(برای دریافت با کیفیت تر تصویر روی آن کلیک کنید)

شعر دیدن

تصویر بالا پوستری است که چندی پیش برای جشنواره سراسری شعر زاگرس طراحی کردم. این پوستر پس از چاپ و انتشار ، با واکنشهای متفاوت و جالبی از سوی شاعرها و گرافیستها مواجه شد. برخی آن را کاری بی ربط و برخی دیگر آن را اثری خلاقانه پنداشتند. در این میان مخالفت اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان به خاطر رنگ قرمزی بود که در جام بلور به چشم می خورد.
(برای دیدن تصویر با کیفیت بهتر، روی آن کلیک کنید)

این روزهای غریب...

مثل شطرنج بازی که از ترس باختن از مسابقه طفره می رود ، این روزها ترس عجیبی از نوشتن و کشیدن پیدا کرده ام. این احساس البته احساس تازه ای نیست و ماهها و سالهاست که مثل وزنه ای به دستم آویزان است و نمی گذارد دستم به راحتی روی کاغذ بلغزد. در آنچه که پشت سر گذاشته ام پیروزی بزرگی نصیبم نشده که این روزها ترس از دست دادنش نگرانم کند اما باز چنین حسی دست از سرم برنمی دارد. بد جوری به هم ریخته ام و دارم خودم را می کـُشم که این متن را طوری بنویسم تا شما بتوانید از آن سر در بیاورید. شباهت عجیبی به مایلی کهن پیدا کرده ام این روزها. می دانم که باخته ام اما نه می خواهم که بپذیرم و نه می شود که نپذیرم. جریان سیال ذهنم مثل اسب چموشی شده که افسار به دهن نمی گیرد. وقتی کلمه ها از توی ذهنم روی کاغذ می آیند ، این آنها هستند که مرا کنترل می کنند و به دنبال خودشان می برند. روی کاغذ پخش و پلا می شوند و از جایی که من نمی خواهم سر در می آورند. نمونه روشنش همین مطلبی است که دارم می نویسم. نه می دانم چرا و نه می دانم چطور آن را می نویسم. شاید فقط دوستانی که این روزها تلفنشان را جواب نمی دهم بفهمند که چه مرگم شده. بچه هایی که دلم برای دیدنشان تنگ شده اما از دیدنشان فرار می کنم. برای دوباره عاشق شدن هم خیلی دیر شده که بخواهم چنین حالتهایی را به آن نسبت بدهم. می دانم که این مطلب وصله ناجوری به تن این وبلاگ خواهد بود اما چه می شود کرد؟ این روزها بخشی از زندگی من هستند ، چه بخواهم چه نخواهم هستند و کاریش هم نمی شود کرد. این روزها وجود دارند ، زندگی می کنند ، نفس می کشند و مثل هوا در ششهایم جاری هستند.

یک عقیده



هویجولوژی


یکی از دوستان که از سر سوزنی ذوق بهره برده است چندی پیش در اظهار نظری روان شناسانه -با مقایسه انسانها با میوه- فصلی تازه را در علم روان شناسی باز کرد. این اظهار نظر از طرف ایشان البته مایه شگفتی هم شد از آن جهت که این دوست -به خصوص به عنوان یک شهروند لر- چگونه توانسته است با مشاهده انواع میوه قبل از بلعیدنشان قدری در مفهوم آن میوه تأمل به خرج دهد؟ گذشته از این بد نیست به چند نمونه از قیاسهایش اشاره ای کنم آنجا که برای معرفی یکی از دوستانش ، او را به خاطر ظاهر خنثی و گمراه کننده و باطن ظریف ، مینیاتوری و عمیقش به "کیوی" تشبیه کرد که الحق با کمی دقت به نظرم تشبیه قابل تحسینی بود. این تشبیه به ویژه از آن جهت پذیرفتنی تر شد که به طعم خاصی که این میوه دارد توجه کردم. ایشان در ادامه با اشاره به اینکه "هویج" درست در نقطه مقابل کیوی قرار دارد درستی حرف خود را با مقایسه دوستی دیگر به اثبات رساند که کلی مایه انبساط خاطر گردید. اینکه چرا مرا به "بادام" تشبیه کرده هم خالی از لطف نیست ، زیرا ایشان مرا آدمی عاطفی و احساساتی (پوست لطیف بادام) ، منطقی (درون سخت و تلخ بادام) ، و اهل تفکر (هسته بادام) می دانست. با اینکه دوست می داشتم که به میوه خوشمزه تری مثل گیلاس یا با کلاس تری مثل گریپ فروت! تشبیه می شدم اما همین بادام هم با آن توصیفات از سرم زیاد بود.
در پایان بد نیست تا من هم با مقایسه دوستان لینکی به میوه ، ضمن ارائه کمی خوشمزگی ، شانس خودم را در این شاخه جدید از علم روان شناسی امتحان کنم:
سوسن : زالزالک!
مانا نیستانی : زردآلو
مجلس رندان : سیب
فیدوس : موز
عابرپیاده : انار
چهار راه : خربزه
مارون : هلو
مترو پلتیک : خیار
تازیانه : سیر!
فرار از راه فرار : کیوی
عطر گریز : هندوانه
نسیم سحری : آناناس
توکای مقدس : خرمالو

ای بهار ار چی بهار پاریه...


چند سالی هست که بهار را به معنای واقعی اش تجربه نمی کنیم و از آن طراوت و سرسبزی و شکوفایی چیزی نمی بینیم و سال 87 هم اگرچه قرار بود سال نوآوری و شکوفایی باشد اما دست کم در طبیعتش نه نویی آورده شد و نه سبزه ای شکوفا شد. دشتها و تپه ها و کوهها بی ثمرتر از همیشه بودند و رنگ سبز روشنی که مخصوص این روزهای سال است به رنگی یشمی در آمده تا سال کهنه ناامیدی و پژمردگیش را برای سال نو به ارث بگذارد. بهار این چند سال انگار بازتابی از خودمان و احوالمان هم بود. به همان اندازه که خودمان خموده و سرخورده و بی طراوت بودیم او هم رنگ باخته و بی نشاط بود. انگار این رکود و رخوت از سیاست و فرهنگ و اقتصادمان به طبیعتمان هم سرایت کرده و آنجا خودش را نشان داده. انگار بین سیاستمان که عین دیانتمان است پیوندی و ارتباطی وجود دارد. طبیعتمان عین سیاستمان عین دیانتمان شده تا گل طبیعت به سبزه ایمان آراسته شود. تا خشکسالی طبیعت را به گناهکاری خودمان ربط دهیم و هی به فکر تقویت ایمانهامان بیوفتیم. تا با موسیقی گوش ندادن و نرقصیدن و نخندیدن و زکات دادن بتوانیم بلکه درهای رحمت الهی را باز کنیم.
سال آینده اما ارتباط طبیعتمان با سیاستمان بیشتر هم می شود ، نمی دانم نتیجه مهمترین اتفاق سیاسیش که انتخابات است چه خواهد بود اما با رویدادهایی که امروز می بینیم نکویی سال را از همین حالا از بهارش می توان دریافت. از بهار سال 88 می توان فهمید وضعیت مملکتی را که کاندیداهای رئیس جمهوریش نه برنامه ای دارند نه هدفی و نه حزب و گروه مشخصی. از همین حالا رایحه خوش خدمت از چمنزار سیاست به مشام می رسد آن جایی که کاندیداهایش به هم تعارف می کنند و با هم لج می کنند . نه عُرضه ای برای برنامه دادن دارند نه برنامه ای برای عَرضه کردن. نه در بودنشان تا حالا خیری بود و نه در نبودنهای طولانیشان...

کاریکاتروریسم

در جهان کاریکاتور معمولاً سوژه های مشترکی وجود دارد که اغلب کاریکاتوریستها درباره آن آثاری خلق کرده اند که نمونه های کلاسیک و شناخته شده تر آنها "مرد تنها در جزیره" ، "خودکشی" و ... است. پس از واقعه یازده سپتامبر موضوع تروریسم نیز به جمع این سوژه های مشترک افزوده شد که امروزه تقریباً هیچ کاتالوگی در دنیا بدون داشتن آثاری از این موضوع به چاپ نمی رسد. اما نکته ای که همواره با دیدن کاتالوگهای جشنواره های خارجی جلب توجه می کند نگاه خاص کاریکاتوریستها به این موضوع است. نمی دانم شما هم دقت کرده اید یا نه اما تقریباً همه کاراکترهای این آثار که بدنشان مجهز به مواد منفجره است ، ظاهر و پوششی اسلامی دارند ، به این معنا که انگار کاریکاتوریستهای جهان در یک توافق نانوشته در خلق کاراکترها با نشانه های اسلامی به عنوان نماد تروریست توافق کرده اند تا با وجود چنین نشانه هایی آثارشان به شکل بهتری توسط مخاطب درک شود. این اتفاق می تواند بازتابی از نگاه اغلب مردم جهان به مسلمانان باشد که آنها را با تروریستها مترادف و مرتبط می دانند. نکته جالب تر اینجاست که با بیشتر شدن چنین آثاری در فستیوالها و کتابهای کاریکاتور دنیا و به دنبال آن پذیرفته شدن این الگو ، کم کم کاریکاتوریستهای مسلمان هم برای بهتر پذیرفته شدن و درک آثارشان در سوژه تروریسم ، ناچار به پیروی از این نماد خواهند شد که البته باید اعتراف کرد هم اکنون هم کم نیستند آثار کاریکاتوریستهای مسلمان که با تبعیت از چنین الگویی خلق شده اند . باید دید واکنش جمعیتها و انجمنهای کاریکاتور کشورهای مسلمان -از جمله ایران- در آینده نسبت به این جریان چه خواهد بود؟ آیا جشنواره های ایرانی همچون گذشته ، در سکوت پذیرای چنین آثاری خواهند بود ؟ و اگر بخواهند واکنشی نسبت به این مسئله نشان دهند چه کاری از دستشان بر می آید؟

بازگشت شنبه

چه نعمتی است که وقتی دمار از روزگارت در می آید باور کنی حتماً تقدیرت چنین است یا اگر نمی توانی با کسی که دوستش داری ازدواج کنی خیال کنی که لابد از اول قسمت همین بوده. و چه زجری می کشی وقتی که نمی توانی سرنوشت را بپذیری و سر در نمی آوری که چرا چیزی که آرزویش را داری و همه تلاشت را هم برایش می کنی به بدترین شکل ممکن تمام می شود؟ وقتی میدان را برای این عقل ِنفهم زیادی باز بگذاری نتیجه اش بهتر ازین نمی شود. عینک ِنمره بالای ِاستدلال را روی چشم های ضعیفت محکم می کند و نمی گذارد با خیال راحت فکر کنی که اگر باران بر سر مردم نمی بارد به خاطر موزیک (مهتر) گوش دادن توست ، یا بین زلزله و پرداخت زکات ارتباطی برقرار است ، تا زکاتت را بپردازی و سرت را تخت بگذاری و با خیال راحت زیر سقفِ لرزان خانه ات بخوابی. یادش به خیر زمانی که توی ِفال ها ، آینده مان را می دیدیم و بین ِ ابیات شعر حافظ - خوش باورانه- دنبال نشانه های امیدی می گشتیم که ما را به شاخه نباتمان پیوند بزند. یادش به خیر زمانی که باور می کردیم این خداست که شیرهای باران را باز و بسته می کند و زلزله نشانه ای از عصبانیت اوست. اینکه بین دعای ما و اتفاقاتی که رخ می دهد ارتباط مستقیمی هست و اگر کفر بگوییم دُم در می آوریم. سالها گذشت و ما بی آنکه دُم در بیاوریم بزرگ شدیم . دعاهای شب امتحان از صفرهای کارنامه ها کم که نمی کرد هیچ ، به آنها اضافه هم می کرد . باورهایی که قلمرو هنجارهای جامعه پیش از ما را مشخص می کرد تبدیل به خرافاتی شدند که برایمان مبنای علمی نداشت و ما را در مقابل پدرانمان قرار می داد. هرچه آنها بیشتر دفاع می کردند ما بیشتر حمله می کردیم و عقایدشان را به ریشخند می گرفتیم . کم کم عقل دور اندیش ، پاچه هایش را بالا زد و دو پایی تشریف آورد توی دنیای فانتزی مان . وسرانجام آخرین چیزی که مبنایش بر علم نبود ولی حاضر هم نمی شد که یک خَم ِعقل را ول کند همانا عشق بود. عشقی که آخر سر ، مثل چماق بر سرمان کوبیده شد و آخرین سنگر متافیزیکی را هم تسلیم عقل هایمان کرد. حالا ، کله به کمک جایگاه جغرافیایی که در بدن دارد دیکتاتور بی رحمی شده است که برای هر اتفاقی دلیلی می خواهد و اگر از کسی جوابی را نپسندد او را به سیاهچال تحقیر محکوم می کند . حالا خدا وکیلی اگر عقل ، دست از سرت بردارد و بگذارد که " شنبه هایت بازگشت داشته باشد" راحت تر نمی خوابی؟

* اگه با لباس نو غذا بخوری لباست پاره می شه
* اگه وقتی میهمون کسی هستی فقط یه استکان چایی بخوری سگ گازت می گیره
*اگه توی آب بشاشی ، اون دنیا خودت باید آب و ادرارت رو از هم جدا کنی
*اگه کنار رودخانه لخت بشی ولی شنا نکنی شب مار به آغوشت می آد
*اگه کله ات به کله کسی بخوره و روی زمین تف نکنی شاخ در می آری
*اگه حبه قند از دستت توی چای بیوفتد مهمون توی راه داری
*اگه گل قرمز بچینی شیر گاوتون خشک می شه

بازی روزگار

هر چقدر هم که اهل تدبیر و تاکتیک باشید این بازی ، بازی شانس است و برنده آن را شانس تعیین می کند نه درایت و آی کیوی شما، پس بهتر است توانایی های خود را فراموش کرده و خوب "تاس انداختن" را از با تجربه ترها یاد بگیرید که قلق خاصی دارد و به مهارتی فراوان نیاز دارد. این را بدانید و بپذیرید که آمادگی شما قبل از بازی برنده شدنتان را تضمین نخواهد کرد. یادآوری می کنم که اینجا خانه شانس است و از آنجا که -اگر تقلبی در کار نباشد- همه در برابر شانس برابر هستند می بینیم که شانس ماهیتی عدالت محور دارد. در این بازی ممکن است شما یک شبه راه صدساله را بروید یا در صد سال هم نتوانید راه یک شب را طی کنید.
قبل از هر چیز باید همیشه در صفحه (صحنه) حاضر باشید چون شرط اول برد ، حضور در صحنه است. توجه داشته باشید کسی که در صفحه نیست البته نباید انتظار برنده شدن داشته باشد . او تازه باید خیلی خوش شانس باشد که کسی حقش یا هر چیز دیگری را کف دستش نمی گذارد. با حضور در صحنه جایگاهی به شما داده می شود ، جایگاهی که چندان مناسب نیست زیرا فقط یک عدد است و همواره اعداد بیشتری از آن وجود دارد. از آنجا که تعداد جایگاه های مناسب همیشه کمتر از تعداد متقاضیان آن است بحث رقابت مطرح می شود. در این بازی بالا رفتن یکی با پایین آمدن دیگری معنی پیدا می کند و شما هنگامی جایگاه خوبی خواهید داشت که دیگران جایگاه بدی داشته باشند.
به آن نردبان ها نگاه کنید! با اینکه می توان از نردبان پایین هم آمد اما اصلاً آنها برای بالا رفتن ساخته می شوند (مثلاً برای بالا رفتن از دیوار یک سفارتخانه یا هر جای دیگر) چنین بالا رفتنی شانس پیروزی را برای شما افزایش خواهد داد اما همان زمان که آن بالا هستید یادتان باشد که صحنه بازی ، " ورق پاره ای بیش نیست " و ممکن است هر لحظه ناگهان این ورق برگردد یا تقلبی از آب در بیاید (می دانید که این روزها جعل کردن یک ورق پاره کار ساده ای است) آن وقت است که سرنوشت شما را در این بازی اژدهای بی رحمی رقم خواهد زد که در انتظار است تا شما را به همان جایی بفرستد که لیاقتش را دارید.
اما این بازی هم مثل همه بازیهای دیگر بالاخره تمام می شود و به تاریخ می پیوندد. در این بازی هم مثل اغلب بازیها چگونه بردن کمتر از خود بردن -دست کم قبل از پیوستن به تاریخ- اهمیت دارد.
برنده باشید.


*یکی نیست بگوید تو که اهل این بازی ها نیستی چرا این مطلب را می نویسی؟
* آنهایی که فکر می کنند این یک مطلب سیاسی است سخت در اشتباهند. این یک مطلب سیاسی نیست.

گنگ خوابدیده (1)

کسانی که دهدشت کارتون را به یاد دارند می دانند که در آنجا کاریکاتورهایی را به نمایش می گذاشتم که آنها را در خواب می دیدم. این کارها معمولاً مورد توجه دوستان کاریکاتوریست ، روانشناسان و نیز تعبیرکنندگان خواب! قرار می گرفت. اثر بالا هم یکی از همان کارهاست که اخیراً در خواب به سراغم آمده است و تاکنون نتوانستم معنای خاصی از آن استنباط کنم . امیدوارم روزی بتوانم میان آنها ارتباطی کشف یا نمایشگاهی از آنها برگزار کنم.

آگهی تبلیغاتی

وقتی آزمایشهای اولیه چشم پزشکی ام را به دکتر نشان دادم و درخواست انجام عمل لیزیک را تکرار کردم دکتر که خودش هم عینکی بود با لحن خشنی گفت: "شما می خواید قبل از غرق شدن در آب کت و شلوار بپوشید؟!" ترس من از این حرف دکتر باعث شد تا گزارش دقیقی از وضعیت چشمهایم از او طلب کنم. دکتر سعی کرد با زبان عامیانه ای مرا متوجه خطری کند که از بیخ گوشم گذشته است و مرتب برگه های آزمایش را برایم تشریح می کرد. فشار چشم من به شکلی غیر طبیعی بالا بود و به گفته او اگر چند ماه دیرتر مراجعه می کردم ممکن بود منجر به قطع عصبهای چشم شود که مشکلی کاملاً جبران ناپذیر است. البته معاینه به موقع - و تصادفی - من ، کار درمان را خیلی راحت کرد و دکتر با تجویز قطره چشمی زالاتان برای چند هفته بعد نوبت جدیدی برایم رزرو کرد. طبق گفته او مصرف این قطره باعث کنترل و کم شدن فشار چشم تا رسیدن به حالت طبیعی می شود. استنباط من از حرفهای دکتر این است که فشار چشم عارضه ای خطرناک است که در اغلب افراد (مثلاً خودم) بدون نشانه یا درد خاصی است و معمولاً بیمار یا متوجه چنین عارضه ای نمی شود یا خیلی دیر متوجه می شود و ممکن است تا آن موقع بخشی ار عصبهای چشم را از دست داده باشد.

* این مطلب هشداری برای خوانندگان وبلاگ است تا نسبت به سلامتی چشم حساسیت و دقت بیشتری به خرج دهند. بدیهی است کسانی که خواننده این وبلاگ نیستند و وقت خود را با خواندن مطالب غیر مفید دیگر وبلاگهای رقیب تلف می کنند از این اطلاعات محروم بوده و خطر کوری در کمین آنها قرار دارد!

پیر ما رفت ...


پیر ما به بهانة سال نو، بزم خواستن ترتيب دادن و مدعي او را منع كردن و بقية قضايا.
چون زمستان رفت و شد نزديك عيد
بهجتي در پير ما آمد پديد
چهره‌اش بشكفت همچون برگ گل
سبلت مردانه‌اش، خيرالسُبُل
خويشتن را ديد زد، در آينه
كرد پشت و روي خود را ماينه
سر الي دُم، هيچ چيزي كم نداشت
دم ندارد آدمي، او هم نداشت
كم كمك شد موقع تحويل سال
آسمان ابري، هوا در اعتدال
گفت: به‌به! نم‌نم باران خوش است
نم‌نم باران به سكنجبين خواران(!!) خوش است
مدعي بشنيد از پشت چَپَر
ناگهان برجست مانند فنر
كاي تو پير خنگ بي‌تدبير ما!
هان و هان، بپّا نيفتي گير ما
واي اگر سركنگبين صفرا شود
بين پير و مدعي دعوا شود
بشكند گر دست و پاي پير ما
نيست اصلاً، مطلقاً تقصير ما
پير ما با دوستان در بوستان خواستن رفتن و قزقان را بار گذاشتن و مزقان كوك كردن و ومدعي تجمع را منع كردن و بقية‌ قضايا.
پير ما فكري دگر آورد پيش
باز بيني كرد در افكار خويش
گفت: با يك عده‌اي از دوستان
مي‌توان رفتن به سوي بوستان
آتشي و سور و ساتي و شبي
ونگ ونگي، زر زري، تابي، تبي
وز وز پاتيل و قزقان يك طرف
زر زر طنبور و مزقان يك طرف
مدعي اندر پس ديوار بود
چشم و گوش و بيني‌اش در كار بود
جمله را ديد و شنيد و بو كشيد
پير ما را جانب پستو كشيد
گفت: اگر در كنج پستو كز كني
به كه توي بوستان وز وز كني
بوستان جاي حضور جمع نيست
منفرد شو، منفرد شو، جمع چيست؟
پير ما خيابان گردي خواستن كردن و مدعي اجازه ندادن.
پير ما انديشه‌اي ديگر گرفت
فكر معمولي‌تري در سر گرفت
گفت: پيكان و سمند و هر چه هست
رفت بايد پشت فرمانش نشست
يك دو ساعت بهر بنزين توي صف
بعد از آن در شهر گشتن بي‌هدف
مدعي بالاي بام اندر كمين
تا شنيد اين نكته آمد بر زمين
روبروي پير ما بنشست و گفت:
طبق طرح زوج و فرد و طاق و جفت
فكرهايت، گر جليّ و گر خفي است
حق و باطل، جمله از دم منتفي است
‌پير ما ساز جديدي ساز كرد
طرحهاي ديگري آغاز كرد
گفت: خواهم رفت تنهايي سفر
اصفهان، شيراز، مشهد، رامسر
گفت: هر جا رفت خواهي اي صنم
رفتنت خوش باد، همراهت منم
گفت: خواهر رفت در آن سوي آب
گفت: اي كج‌ تاب! با ما كج متاب
كس نباشد در پي ايذاي تو
ليك كي حاضر شود ويزاي تو؟
گفت: پنهان مي‌نشينم در اتاق
تا كه از كانالهاي جفت و طاق
بنگرم شب تا سحر مهواره را
تا سكون بخشم دل آواره را
گفت: ديشب خواب ماندي، ديش رفت
فيش بر جا ماند و الباقيش رفت
پير ما لختي نشست و فكر كرد
نكتة ناگفته‌اي را ذكر كرد
مدعي را گفت: هان! من، گر منم
مي‌نشينم جوك اس.ام.اس. مي‌زنم
كوته از اس.ام.اس. من دست تو
شست من كارآتر است از شست تو
(خوشحالم از اینکه چند ماه قبل از مرگ منوچهر احترامی با او تلفنی حرف زدم و بهش گفتم که من یکی از نومریدانت هستم.)

... جز دوری شما ...

بعضی از دوستان مرا متهم می کنند به اینکه آدمی هستم که همه مسائل را دسته بندی می کنم و سعی می کنم تعریفی از موضوعات ارائه بدهم که این کار باعث تحدید موضوع و تضعیف خلاقیت می شود و خب البته من هم طبق معمول چنین انتقادی را نمی پذیرم و تازه اگرهم ثابت شود که همین طور هستم آن وقت می روم سراغ این نظریه که اصلاً دسته بندی مسائل و دنبال تعریف موضوعات رفتن خیلی هم خوب است و باعث تبیین مسئله مورد بحث می شود. در این مطلب می خواهم یکی از همان دسته بندی ها را انجام دهم و نظرم را نسبت به موضوع "سلامتی" اظهار کنم. به هر صورت مصداق ضرب المثل "چار دیواری ، اختیاری" این وبلاگ یک قلمرو شخصی است و از اول برای همین جور اظهار نظرها تدارک دیده شده است و از همین حالا به دوستان منتقدی که می خواهند در این باره همان انتقاد قبلی را تکرار کنند خسته نباشید می گویم.

به نظرمن سلامتی 4 شکل یا 4 دسته دارد که تنها بهره مندی از هر 4 شکل آن به معنای آن است که سلامتی برقرار است . اولین شکل آن همانی است که همه می گویند و در اصطلاح عموم از آن به تنهایی به عنوان سلامتی یاد می شود ، یعنی سلامتی جسمی ، که خب با ورزش کردن و دکتر رفتن و سیگار نکشیدن و ... حفظ می شود و به نظر من از بقیه انواع سلامتی کم اهمیت تر است. دومین شکل ، سلامتی جنسی است که در کشور ما متأسفانه با ازدواج کردن حاصل می شود و از سلامت جسم مهم تر است. سومین شکل از سلامتی اجتماعی است که اغلب با اشتغال و حضور در اجتماع به وجود می آید. (مثلاً شرکت در انتخابات از نظر حاکمیت ها یک نوع سلامتی اجتماعی محسوب می شود.) و آخرین و مهم ترین شکل از سلامتی ، سلامتی روانی است که عینی نیست و با توانایی آدمها در برقراری یک ارتباط متافیزیکی رابطه مستقیم دارد. حالا این متافیزیک می تواند دین ، هنر ، یا هر چیز دیگر باشد.


من هم با نظر خیلی ها که معتقدند خوشبختی چیزی جز داشتن سلامتی نیست موافقم اما احتمالاً چون تعریفم از سلامتی کمی پیچیده تر است راهم از دیگران جداست و البته باید اعتراف کنم که خودم را آدم سالمی نمی دانم چون حداقل دو شکل از اشکال ذکر شده در بالا را در خودم نمی بینم. بد نیست به این نکته هم اشاره کنم که با وجودی که بین این انواع سلامتی ارتباط مستقیمی قائل هستم اما معتقدم وقتی قرار است که سلامتی جنسی تنها از طریق ازدواج (به معنای تحمل یک آدم تا آخر عمر) حاصل شود میان سلامتی جنسی و سلامتی روحی رابطه ای معکوس ظاهر می شود و این به آن معناست که با شراطی که ما داریم هیچگاه سلامتی کامل برقرار نمی شود. به هرصورت اگر شما هم شکلی دیگر از این موضوع سراغ دارید می توانید اضافه کنید.


چه می کنه این ...

همیشه اولش نمی خواهیم که بپذیریم و هی به خودمان حق می دهیم که اینطور باشیم. خودمان را صاحب حق می دانیم و هر کسی که مثل خودمان نباشد را نفی می کنیم. طبیعی هم هست دیگر. چه کسی دوست دارد دقیقاً همان طوری باشد که خودش آن طور بودن را نفی می کند؟ در جبهه حقیقت بودن خب کار سختی است و صد البته با یک حساب سر انگشتی می توان فهمید که تغییر دادن مفهوم حقیقت به صرفه تر و کم هزینه تر است. حتی تصور دروغ نگفتن سخت است آن هم در طول یک شبانه روز کامل و سخت تر ، ادامه دادن این رویه غیرمعقولانه در شبانه روزهای بعد از آن است. اصلاً راست گفتن یک جورهایی بلاهت هم است و معمولاً آدمهایی که کمتر دروغ می گویند کمی ساده لوح به نظر می رسند. همه ما به غیر از دروغ گفتن یک ویژگی مشترک دیگر هم داریم ، اینکه وقتی مچمان گرفته شد از مفهومی که قبلاً توسط همنوعان خودمان اختراع شده استفاده می کنیم : "مصلحت". از وقتی که عقلمان حساب دودوتا چهارتا را درک می کند کاربرد مفهوم مصلحت هم شروع می شود و خیلی زود همه می فهمیم که بدون این کلمه برداشتن کلاهها از پس معرکه ها نا ممکن است. نوع بشر هم که اصلاً اهل سکون نیست و روز به روز در حال پیشرفت کردن و گسترش علوم است. اینجاست که مفهوم مصلحت هم همپای تکنولوژی پیشرفت می کند و وارد جنبه های دیگر زندگی می شود ، جای خودش را باز می کند و مورد پذیرش همه قرار می گیرد. پس از دروغ های مصلحتی که خودش البته مراتبی هم دارد نوبت به دزدی های مصلحتی می رسد و بعد سلام های مصلحتی و بعد خیانت مصلحتی و بعد جنایت ، ترور و جنگ مصلحتی . بعد مصلحت همه گیر شده ، تبدیل به قانون می شود و برای خودش یک دستگاه دولتی درست می کند . کار به اینجا که رسید دروغ نگفتن گاهی حتی جرم هم محسوب می شود و جنایت نکردن خیانت یه حساب می آید و دزدی نکردن حماقت خوانده می شود . اخبار و تلویزیون ها و رادیوها پر می شوند از تشخیص مصلحت دهندگان خنده بر لب و دروغ گویان موجه و می بینید که چه می کند این مصلحت! آن وقت کم کم دزدها برای جابه جایی مصلحت آمیز ارقام پولدار می شوند ، جنایتکارها برای جنایت های مصلحتیشان مدال می گیرند ، خیانتکارها شهرت کسب می کنند و مورد تشویق و تحسین کسانی قرار می گیرند که خودشان نمی توانستند به موقع از تکنیک مصلحت استفاده کنند. میل سیری ناپذیر ما برای داشتن پول و شهرت و افتخار هم مزید بر علت می شود و ما را درست به همان جایی می رساند که همین الآن در آن قرار داریم. یک نگاهی به دور و برتان بیندازید. تلویزیون را روشن کنید و به همکاران ، دوستان و مهم تر از همه به خودتان نگاه کنید. حتم دارم حتماً به این نتیجه می رسید که یا آدم بی عرضه و ناموفقی هستید و یا اگر این طور نیستید از آن آدمهایی هستید که مجمع تشخیص مصلحت مغزتان خوب کار می کند!

دهه فجر


پنج احسان گنجي!


آشنایی من و احسان به سالها قبل برمیگردد زمانی که به عنوان داور در یک مسابقه دانشجویی حضور داشتم در جشنواره شرکت کرده بود البته فکر میکنم مهمان بود و در بخش ادبیات شرکت کرده بود. و بعد باسماجت می خواست قبافه اش را به یاد بیاورم . آن موقع من فقط چهره آیت ا... نادری در ذهنم مانده بود . بعد که عکسش را برایم ارسال کرد دیدم با آنچه تصور می کردم تفاوت دارد.
سعی می کردم با حوصله حرفهایش را بشنوم و شاید تمام جهت صحبتهایم این بود که باوری در او بسازم تا در شهر کوچکی مثل دهدشت که ساختمان دو طبقه ندارد انجمن کاریکاتور راه بیاندازد. این رویای من چند سال قبل به وقوع پیوست و او توانست حتی یک مسابقه کشوری راه بیاندازد و من هم برای حمایت از احسان به دهدشت رفتم .
اما احسان خردمندتر از من بود و من عاشق تر از او... بنابراین خود را از درگیری با ادارات دولتی و کاریکاتوریستهای بدبین و زیاده خواه کنار کشید و زندگی آرامی در اداره پست برای خود دست و پا کرد. زندگی که برای من همیشه با سوالات زیادی همراه بوده است . احسان ازدواج نکرده است او به صورت معنوی مسئولیت زندگی برادرزاده و زن برادرش را بر عهده گرفته و حتی خواهرش لباس زیبای محلی برای همسرم بافته که برایمان ارزشمند هست . در جریان دیدارهایی که با احسان داشتم او را معقول و منطقی یافتم . دستی بر نقد دارد . البته هنوز کارهایش را نمی پسندم . چون غیر از مسعودین ( مسعود شجاعی و مسعود ضیائی ) فرد ثالثی را در ایران کارتونیست نام نمی برم و معتقدم یک کارتونیست گذشته از اجرای خوب بایستی سبک وسیاق مشخص داشته باشد پیشینه رفتاری برازنده و اوصاف اخلاقی هم داشته باشد اطلاعات عمومی در حوزه سیاست ، رفتار ، جامعه و فلسفه و ادبیات داشته باشد . و چه و چه ...
احسان از این مجموعه هنوز سبک و سیاق ممتدی را نیافته ، گر چه بقیه اوصاف را داراست . در دهدشت زندگی می کند . شهر شاعران افسرده و متفکر.با اتفاقاتی که اخیرا شنیده ایم.
این اواخر درخواستی کرد که آن را به دلیل مریض شدن دخترم نیمه کاره گذاشتم و پس از آن تماسی نداشتیم اما میدانم همچنان نفس می کشد . فکر می کند و البته احساس می کند...
پي نوشت:
* متن فوق نوشته اي از رحيم بقال اصغري است (منبع http://tumay.blogfa.com/)
* من از رحيم عاشق تر هم هستم.
* رحيم تا حالا سئوالات زيادش را درباره ي زندگي من از من نپرسيده است.

حیوان را خبر از عالم انسانی نیست

احتمالاً خود او هم از اینکه در چنین مبارزه ای شرکت می کند راضی نیست و ترجیح می دهد الآن در چمنزاری در کنار گوساله های بازیگوشش به چرا مشغول باشد. در مورد آدم البته اینطور نیست چون خودش خواسته که آغوش گرم خانواده را برای آمدن به اینجا ترک کند. اینکه طرفت یک حیوان عصبانی شاخ داری باشد و اصلاً هم زبان آدمیزاد حالیش نباشد موقعیتی است که خیلی ها دوست ندارند در آن قرار بگیرند. خوشحالم که همیشه چنین حیوانی را از پشت شیشه تلویزیون می بینم و می توانم در حالی که چاییم را می خورم شاهد مبارزه باشم اما اگر در چنین موقعیتی قرار بگیرم اولین چیزی که به خاطرم خواهد آمد خون گرم ایگناسیوی مهربان خواهد بود و اینکه از کجا دو تا پا می توانم قرض بگیرم؟ مبارزه میان گاوی است که در حیوان بودنش شکی نیست و انسانی که در آدم بودنش (بلا نسبت ایگناسیوی عزیز) البته جای تردید است اما موقعیتی عادلانه است زیرا آگاهانه از طرف آدمها انتخاب می شود و اگر هم نا عادلانه باشد کفه ترازوی این زبان بسته سبک تر است چون بی آنکه بخواهد به اینجا آورده شده است.
همانطور که ما آدمها همیشه در یک سطح از آدمیت نیستیم و گاهی اوقات گاو تشریف داریم صد البته این زبان بسته ها هم حتماً همیشه در یک سطح از گاویت قرار ندارند و اگر ما نترسیم از اینکه جایمان تنگ شود ، ممکن است بتوانند در دنیای آدم ها هم خودی نشان بدهند. یادمان نرود که ما تا همین چند هزار سال پیش حیوانی وحشی بودیم و هیچ بعید نیست که اینها هم در طی هزاران سال زاد و ولد بتوانند تکانی به خودشان بدهند. برای این کار قبل از هر چیز باید به ما آدمهای زبان نفهم اعتراض کنند که نمی خواهند سرشان بریده و بچه هایشان ربوده شوند. باید گوساله ها به ما بفهمانند که آن چیزی را که ما به عنوان شام خوردیم و استخوانهایش را جلوی سگ انداختیم مامان عزیزشان بود که برایشان هزار آرزو به دل داشت، و به راستی اگر آنها مامان ما را بخورند ما چه حالی خواهیم داشت؟

موزه مجازی


از کاریکاتورهای من در موزه مجازی آیدین دوغان دیدن کنید